Wednesday, August 12, 2009

هشتمین چهارشنبه بدون تو



شد ۵۵ شب که بی تو تا خود صبح منتظر خورشید نشسته‌ام لب این پنجره لعنتی تا شاید بدمد و تو را با خود بیاورد. شد ۵۵ روز که نه صدایت را شنیده‌ام و نه روی ماهت را دیده‌ام. تو بگو سرم را توی کدام چاه فرو کنم و فریاد بکشم تا سینه‌ام سبک شود نازنینم؟ تو بگو وقتی مرا به سرزمین مادری‌ام، سرزمینی که روزی ولادتگاه تو نیز بود و اکنون به اسارتگاهت بدل شده راهی نیست، وقتی هر دوشنبه دلم مثل گنجشک خیسی هی بی‌قرار بال بال می‌زند برای ملاقاتت و می‌دانم که فایده‌ای ندارد و مرا راهی به تو نیست چه کنم؟ تو بگو چند شب دیگر باید تا صبح بیدار بنشینم و ستاره‌هایی که یک به یک سقوط می‌کنند را بشمرم و هی دعا کنم و دل آرام دارم و به خودم بگویم که ستاره‌ات هنوز روشن است، شاکر باش و لب از شکوه فروبند؟....کامل از وبلاگ فاطمه شمس ، همسر محمد رضاجلایی پور

No comments:

Post a Comment